پنج‌شنبه , 2026-07-30

برچسب آرشیوها: داستان

آخرین فنجان

شب بود و بارون آروم روی پنجره کافه می‌بارید. سارا پشت میز گوشه‌ای نشسته بود، با یه فنجون قهوه که دیگه سرد شده بود. نگاهش به خیابان خیس بود، جایی که چراغ‌های شهر توی گودال‌های آب می‌رقصیدن. پنج سال بود که به این کافه می‌اومد، همیشه به امید یه لحظه، …

مطالعه بیشتر »