شب بود و بارون آروم روی پنجره کافه میبارید. سارا پشت میز گوشهای نشسته بود، با یه فنجون قهوه که دیگه سرد شده بود. نگاهش به خیابان خیس بود، جایی که چراغهای شهر توی گودالهای آب میرقصیدن. پنج سال بود که به این کافه میاومد، همیشه به امید یه لحظه، یه برخورد، یه خاطره.
امیر رو اولین بار همینجا دیده بود. یه روز پاییزی، وقتی بارون غافلگیرش کرده بود و خیس و خندهکنان پناه آورده بود به کافه. چشماشون به هم گره خورده بود، وقتی امیر با یه لبخند گرم گفت: «اینجا همیشه جای آدمای خیس و گمشدهست.» حرفشون گل انداخته بود، از شعرای فروغ تا آرزوهای کوچیک زندگی. شب به شب، کافه شد خونهی عشقشون.
اما یه روز، امیر بیخبر رفت. نه توضیحی، نه خداحافظی. فقط یه یادداشت روی میز کافه: «سارا، گاهی باید رفت تا خودمونو پیدا کنیم. منتظرم باش.» سارا مونده بود با یه قلب شکسته و یه کافه پر از خاطره.
حالا، پنج سال بعد، درِ کافه باز شد. سارا سرشو بلند کرد و قلبش یه لحظه ایستاد. امیر بود، با همون کت خاکستری و موهای بههمریخته. خیس از بارون، درست مثل اون روز اول. اومد و روبهروش نشست. سکوت بینشون سنگین بود، اما چشماشون پر از حرف.

«چرا رفتی؟» سارا بالاخره پرسید، صداش آروم اما پر از درد.
امیر نفس عمیقی کشید. «ترسیده بودم. از اینکه عشقمون زیادی بزرگ بود. از اینکه نمیتونستم اون آدمی باشم که تو میخوای. رفتم تا خودمو پیدا کنم، اما هر جا رفتم، تو توی قلبم بودی.»
سارا به فنجون سردش خیره شد. یه روزی، این حرفا شاید دلشو گرم میکرد. اما حالا، بعد از سالها درد و انتظار، فقط خستگی براش مونده بود. سرشو بلند کرد و گفت: «امیر، تو رفتی و منو با یه یادداشت و یه دنیا سوال تنها گذاشتی. من تو این سالها خودمو ساختم، قویتر شدم، بدون تو.»
امیر خواست حرفی بزنه، اما سارا ادامه داد: «شاید هنوز دوستت داشته باشم، اما نمیتونم به کسی اعتماد کنم که بیخبر رفت. نمیخوام دوباره همون درد رو بکشم.»
بارون تندتر شد، انگار دنیا داشت حرف سارا رو تأیید میکرد. امیر سرشو پایین انداخت، چشماش پر از پشیمونی. «میفهمم. فقط امیدوارم یه روز بتونی منو ببخشی.»
سارا لبخند غمگینی زد. «شاید یه روز ببخشم، ولی نه امروز. برو، امیر. امیدوارم خودتو پیدا کنی.»
امیر بلند شد، یه نگاه آخر به سارا انداخت و از کافه بیرون رفت. سارا به بارون خیره شد، اشکی روی گونهش لغزید، اما حس کرد سبکتر شده. اون شب، کافه هنوز پر از خاطره بود، اما سارا دیگه منتظر کسی نبود. خودشو داشت، و این کافی بود.
مجله راهنمایی راهنمایی، دنیایی متمرکز بر نیازها و علایق بانوان است که محتوایی الهامبخش و کاربردی در زمینههای مختلف ارائه میدهد